جشن تو دلی
دیروز من و بابایی رفته بودیم بازار مبل یافت اباد ؛ نمایشگاهی برای نی نی ها برگزار کرده بودند
کلی چیزای خوشکل و ناناز دیدیم ... تخت وکمد , لباس های کوچولو و تو دل برو , عروسک و خییییلی چیزای دیگه ![]()
دوست داشتیم همه رو برات بخریم ولی ....
صبر کن عزیز دلم اخه تو چرا یه خورده صبر و حوصله نداری
یه خورده هم فضول تشریف داری کنجدی مامان میخوای زودی از همه چی سر در بیاری
اره عزیز دلم برات خرید کردیم ... چند دست لباس برات گرفتیم و یه چیز دیگه که بابایی خیلی روش حساس بود , همه ی بازار و سایتهای اینترنتی رو برای انتخابش گشته بود 
ولی اخرش تو این نمایشگاه اونو خرید ......کنجکاوی بدونی چی خریده ؟
یه کالسکه و کریر برات گرفتیم که امروز تحویلش گرفتیم الانم جلو چشممه
وقتی سر همش کردیم ازش کلی عکس گرفتیم... بابایی که کلی ذوق زده شده بود حتی بیشتر از من .....منم از صبح لباساتو ورانداز میکردم و کلی غش و ضعف رفتم براشون
البته ناز پسر مامان و بابایی همه ی این چیزایی که برات میگیریم فقط با وجودت خودته که معنی پیدا میکنه 
بابایی ممنونیم برامون کالسکه خریدی

ولی وروجکی تو این مدتی که شروع کردی به وول خوردن اندازه ی دیروز شلوغ نبودی ..... فکر کنم برا خودت تو خونه ی کوچیک و تاریکت از خوشحالی جشن گرفته بودی شیطون مامان 

![]()
ولی فعلا عکسشو نمیذارم تا وقتی وسایلت تکمیل شد میخوام غافلگیرت کنم
البته اگه طاقت بیارم شایدم گذاشتم


جشن تو دلی 


