ارتیماارتیما، تا این لحظه: 11 سال و 9 ماه و 2 روز سن داره

تو دلی مامان

پریدیم و رسیدیم خوشکلم

1393/6/23 17:6
175 بازدید
اشتراک گذاری

niniweblog.comیه سلام از ته قلبم خدمت پسملی خوشکلم
عزیزم الان سنندجیم خونه ی مامان جون و بابا کاظم ....

روز پنج شنبه که با هواپیما اومدیم یه ذره میترسیدم اونم فقط به خاطر خودت که نکنه برات خطری داشته باشه هر چند کلی اطلاعات گرفته بودم که چکار کنم خطر کمتر بشهniniweblog.com تو فرودگاه ساعت 3:40 بود که دیگه باید از بابایی خداحافظی میکردیم اخه اونجایی که بازدید میکنن فقط مسافرها رو راه میدن منم مجبور شدم از بابا جون که نفس و عشق مامانته خداحافظی کنمniniweblog.com بعد از بازدید وسایلهامو برداشتم که برم سمت خروجی 5 پرواز       سنندج خیلی حالم بد بود شکمم درد گرفته بود به زور سرپا وایساده بودم ,قلبم تند تند میزد و یه کم سرما هم خورده بودم از در خروجی رفتیم سمت اتوبوسها که بریم پای هواپیما 

یه ذره وسایل سنگین بود بهم فشار اومد داشتم از درد شکم بیحال میشدم به بابایی زنگ زدم که بگم داریم سوار هواپیما میشیم ولی دلم نیومد بگم حالم خوب نیست ...
 تو هواپیما جای خودمون ردیف  صندلی9 سمت راست بود .دوتا خانم هم بغل دستمون بودن...

دقیقا وسط دو تا موتور هواپیما بودیم , با وجود اینکه قبلا چند بار سوار شده بودم ولی این دفعه کللللللی استرس داشتم همین که نشستم شروع کردم به اب خوردن و نفس عمیق کشیدن و ایه الکرسی خوندن که نکنه خدای نکرده با اوج گرفتن هواپیما اکسیژن بهت نرسهniniweblog.com ....همین که هواپیما شروع کرد به حرکت و کم کم از زمین بلند شد , لگد زدنهات بیشتر شد یه جوری که انگار توهم ترسیده بودی منم خیلی نگران کرده بودی که چرا اینجوریهniniweblog.com .....خدارو شکر ساعت 5 رسیدیم ؛وارد سالن فرودگاه شدم دیدم بابایی خودم اومده دنبالمون ... چمدون و با بقیه وسایل رو گذاشت تو ماشین و رفتیم سمت خونه منم خیالم راحت شد که صحیح و سالم بودیم .
ناز پسرم , عشق مامان و بابایی ایشالا موقع برگشت هم خدا مواظبمون هست که سالم
برگردیم پیش بابایی که از همین الان دلمون براش یه ذره شده

niniweblog.com

niniweblog.com

پسندها (1)

نظرات (0)