عکس العمل به یاد ماندنی ناز پسرم
سلام فسقلی مامان و بابایی 
دیشب من و بابا جون تنها خونه بودیم؛ یادم نبود بهت بگم اخه عمو سینا هم با خودمون زندگی میکنه دیشب خونه نیومد؛ ما هم شام خوردیم و بعدش بابایی یه فیلم قشنگ گذاشت که با هم ببینیم , تخمه هم گرفته بود. منم همینجور که دراز کشیده بودم فیلم ببینم تخمه هم میخوردم ( بد آموزی داشت
) فیلمش طنز بود , کلی خندیدیم و خوش گذشت .
ساعت نزدیکهای یک نصف شب بود که طبق عادت 4 ماه اخیر من حسابی گرسنه ام شده بود . به بابایی گفتم نمیدونم چی بخورم تو کمک کن انتخاب کنم هر چی میگفت منم میگفتم نه
دیگه بابایی گفت صبر کن از پسرمون بپرسم چی دوست داره اخه اونه که غذا می خواد گفتم باشه قبول
سرشو گرفت نزدیک شکمم و باهات شروع کرد به صحبت کردن ....داشت نازت میکرد و قربون صدقه ت میرفت ... بعد از تقریبا دو ساعت که تکون نخورده بودی یهویی یه لگد محکم به مامانی زدی یه جوری بود که از جا پریدم کلی شکه شده بودم , اخه غافلگیرمون کردی شیطون پسر ناز 
بابا جون که از خوشحالی نمیدونست چی بگه کلی از این واکنشت خوشش اومده بود
نفس مامان وبابا هیچ وقت این عکس العملت یادمون نمیره 




عکس العمل به یاد ماندنی ناز پسرم 


