ارتیماارتیما، تا این لحظه: 11 سال و 9 ماه و 3 روز سن داره

تو دلی مامان

عکس العمل به یاد ماندنی ناز پسرم

1393/6/11 15:42
182 بازدید
اشتراک گذاری

سلام فسقلی مامان و بابایی بای بای

دیشب من و بابا جون تنها خونه بودیم؛ یادم نبود بهت بگم اخه عمو سینا هم با خودمون زندگی میکنه دیشب خونه نیومد؛ ما هم شام خوردیم و بعدش بابایی یه فیلم قشنگ گذاشت که با هم ببینیم , تخمه هم گرفته بود. منم همینجور که دراز کشیده بودم فیلم ببینم تخمه هم میخوردم ( بد آموزی داشتخطا) فیلمش طنز بود , کلی خندیدیم و خوش گذشت .

ساعت نزدیکهای یک نصف شب بود که طبق عادت 4 ماه اخیر من حسابی گرسنه ام شده بود . به بابایی گفتم نمیدونم چی بخورم تو کمک کن انتخاب کنم هر چی میگفت منم میگفتم نه بی حوصله دیگه بابایی گفت صبر کن از پسرمون بپرسم چی دوست داره اخه اونه که غذا می خواد گفتم باشه قبولخوشمزه

سرشو گرفت نزدیک شکمم و باهات شروع کرد به صحبت کردن ....داشت نازت میکرد و قربون صدقه ت میرفت ... بعد از تقریبا دو ساعت که تکون نخورده بودی یهویی یه لگد محکم به مامانی زدی  یه جوری بود که از جا پریدم کلی شکه شده بودم ,  اخه غافلگیرمون کردی شیطون پسر ناز تعجب

بابا جون که از خوشحالی نمیدونست چی بگه کلی از این واکنشت خوشش اومده بودجشن

نفس مامان وبابا هیچ وقت این عکس العملت یادمون نمیره محبتبوس

پسندها (3)

نظرات (1)

بابای
14 شهریور 93 2:06
گل پسر بابای اون شب من خیلی خوشحال شدم اخه باورم نمی شد که میتونی حرفهای ما رو بشنوی به مامانی لگد زدی اون هم شوکه شده بود آخه می گفت که تابه حال اینجوری نزده بودی خوشحالیم که هستی ، گل پسر بابای وناز پسر مامان