روزای اول هدیه خدا جون به من و بابایی
سلام ناز پسر مامانی
امروزمیخوام از روزهای اول وجودت برات بگم......
روز هجدهم اردیبهشت 93 بود که من و بابایی تصمیم گرفتیم بریم شمال ![]()
رفتیم و حسابی خوش گذرندیم ( گریه نکن کنجدی مامان
الان همه چیرو برات تعریف می کنم) جونم برات بگه ظهر بود که رسیدیم لاهیجان هوا یه خورده گرم بود
, اول رفتیم خونه ای که رزرو کرده بودیم رو تحویل گرفتیم بعد ناهار جاهای دیدنی لاهیجان و تله کابین و رفتیم ... مامان اونجا بود که دلش سبزی خوردن خواست
روز بعد رفتیم نزدیکی های دیلمان و تااااااااا شب برنگشتیم
ولی من یه خورده سردم شده بود فکر کردم سرما خوردم 
( صبر کن ناز پسل الان میگم چرا سردم شده بود
)
روز سوم سمت رامسر رفتیم خیییییییلی جای قشنگیه حتما خودتم میبریم اونجا گلم .... هوا خنک بود و همه جا سرسبز ولی باز مامانی یخ زده بود
کلی لباس گرم پوشیده بودم.... شب موقع خواب دو سه تا پتو کشیدم رو خودم تا سرما نخورم روز بعدش به سمت تهران برگشتیم یعنی دقیقا یکشنبه 21 اردیبشت بود ......
خلاصه روز دوشنبه رو دانشگاه بودم و تو فکر اینکه چی کادو بگیرم
اخه روز بعدش یعنی روز سه شنبه روز بابایی بود و تعطیل رسمی
ماهم روز تعطیلی رو بلند شدیم رفتیم باغ پرندگان تو لویزان بازم جات خالی خیلی خوش گذشت البته از این به بعد با خودت اینجاهارو بریم صفای دیگه ای داره 

تو دلی خودم فکر کنم دیگه خسته شدی از بس که طولانی شد
ولی صبر کن الان دلیلشو میفهمی 
همون روز بابایی بود که فهمیدیم خدا یه هدیه قشنگ و ناز بهمون داده اره عسلم خودتو میگم 
وقتی فهمیدیم از خوشحالی فقط میخندیم و اشک از چشامون می اومد چون خیلی وقت بود از خدا تو رو خواسته بودیم گل پسرم 
الان تو حاصل عشق پنج ساله مامان و بابایی جون هستی عاشقتیم و بهت میگیم به زندگیمون خوش اومدی چون با اومدنت یه رنگ و بوی تازه ای بهش بخشیدی
باعث شدی بیشتر از همیشه به زندگی امیدوار بشیم بازم خوش اومدی ناز پسر خوشکل

پ ن: راستی تا یادم نرفته بگم دلیل اون همه لرزی که مامان داشت و فکر میکرد سرما خورده خودت بودی پسرم
میخواستی بهمون بگی فکر نکنید تنهایی اومدید شمال نه منم باهاتونم , قایمکی اومدم
ای شیطون پسر
قربون اون نوک زبونت برم کی ببینمت و محکم بغلت کنم 




روزای اول هدیه خدا جون به من و بابایی 
