ارتیماارتیما، تا این لحظه: 11 سال و 9 ماه و 1 روز سن داره

تو دلی مامان

روزای اول هدیه خدا جون به من و بابایی

1393/6/5 12:30
220 بازدید
اشتراک گذاری

سلام ناز پسر مامانی

امروزمیخوام از روزهای اول وجودت برات بگم......

روز هجدهم اردیبهشت 93 بود که من و بابایی تصمیم گرفتیم بریم شمال

رفتیم و حسابی خوش گذرندیم ( گریه نکن کنجدی مامانگریه الان همه چیرو برات تعریف می کنم) جونم برات بگه ظهر بود که رسیدیم لاهیجان هوا یه خورده گرم بود , اول رفتیم خونه ای که رزرو کرده بودیم رو تحویل گرفتیم بعد ناهار جاهای دیدنی لاهیجان و تله کابین و رفتیم ... مامان اونجا بود که دلش سبزی خوردن خواست خندونک روز بعد رفتیم نزدیکی های دیلمان و تااااااااا شب برنگشتیمخسته

ولی من یه خورده سردم شده بود فکر کردم سرما خوردم متفکر

( صبر کن ناز پسل الان میگم چرا سردم شده بود متنظر)

روز سوم سمت رامسر رفتیم خیییییییلی جای قشنگیه حتما خودتم میبریم اونجا گلم .... هوا خنک بود و همه جا سرسبز ولی باز مامانی یخ زده بود غمگین کلی لباس گرم پوشیده بودم.... شب موقع خواب دو سه تا پتو کشیدم رو خودم تا سرما نخورم روز بعدش به سمت تهران برگشتیم یعنی دقیقا یکشنبه 21 اردیبشت بود ......

خلاصه روز دوشنبه رو دانشگاه بودم و تو فکر اینکه چی کادو بگیرم سکوت اخه روز بعدش یعنی روز سه شنبه روز بابایی بود و تعطیل رسمی محبت ماهم روز تعطیلی رو بلند شدیم رفتیم باغ پرندگان تو لویزان بازم جات خالی خیلی خوش گذشت البته از این به بعد با خودت اینجاهارو بریم صفای دیگه ای داره بوسبوس

تو دلی خودم فکر کنم دیگه خسته شدی از بس که طولانی شد خندونک ولی صبر کن الان دلیلشو میفهمی سوال

همون روز بابایی بود که فهمیدیم خدا یه هدیه قشنگ و ناز بهمون داده اره عسلم خودتو میگم

وقتی فهمیدیم از خوشحالی فقط میخندیم و اشک از چشامون می اومد چون خیلی وقت بود از خدا تو رو خواسته بودیم گل پسرم

الان تو حاصل عشق پنج ساله مامان و بابایی جون هستی عاشقتیم و بهت میگیم به زندگیمون خوش اومدی چون با اومدنت یه رنگ و بوی تازه ای بهش بخشیدی باعث شدی بیشتر از همیشه به زندگی امیدوار بشیم بازم خوش اومدی ناز پسر خوشکل

پ ن: راستی تا یادم نرفته بگم دلیل اون همه لرزی که مامان داشت و فکر میکرد سرما خورده خودت بودی  پسرمچشمک میخواستی بهمون بگی فکر نکنید تنهایی اومدید شمال نه منم باهاتونم , قایمکی اومدمقه قهه

ای شیطون پسردلخور قربون اون نوک زبونت برم کی ببینمت و محکم بغلت کنم محبتبوس

پسندها (1)

نظرات (1)

مامان سحر
7 شهریور 93 17:43
سلام مامان نی نی خوشکل انتظار سخته اما شیرینه. ازرفتنت به رامسر گفتی من اهل رامسرم اما تو رشت زندگی می کنیم
مامانی و بابایی
پاسخ
مرسی مامان سحر به جای ما هم یه سر دریا برید