ارتیماارتیما، تا این لحظه: 11 سال و 9 ماه و 2 روز سن داره

تو دلی مامان

.........

سلام عزیز دلم چند روز اینترنت خونه قطع بود نتونستم بیام و برات بنویسم این روزا مامان خیلی حالش خوبه , قبراق و سرحال دقیقا عکس دو سه ماه اول که خیلی حالم خوب نبود و تو استراحت مطلق بودم یه خورده برامون سخت بود ولی وقتی به خودت فکر می کردم همه چی قابل تحمل می شد البته به کمک اول خدا جون بعدشم بابایی و خاله بیان خاله رو که دو ماه زحمت دادیم تا حالم خوب بشه ازشم کلی ممنونیم وروجک مامان از هفته دهم زندگیت تا الان که هفته بیست و یکم رو داریم پشت سر میگذاریم چندین بار صدای قلب خوشکلتو شنیدم هر بار تا چند روز بعدش خیالم راحته اما باز لحظه شماری میکنم برای رفتن پیش دکترت (خانم امیدوار) تا دوباره صدای قلبتو ...
8 شهريور 1393

روزای اول هدیه خدا جون به من و بابایی

سلام ناز پسر مامانی امروزمیخوام از روزهای اول وجودت برات بگم...... روز هجدهم اردیبهشت 93 بود که من و بابایی تصمیم گرفتیم بریم شمال رفتیم و حسابی خوش گذرندیم ( گریه نکن کنجدی مامان الان همه چیرو برات تعریف می کنم) جونم برات بگه ظهر بود که رسیدیم لاهیجان هوا یه خورده گرم بود , اول رفتیم خونه ای که رزرو کرده بودیم رو تحویل گرفتیم بعد ناهار جاهای دیدنی لاهیجان و تله کابین و رفتیم ... مامان اونجا بود که دلش سبزی خوردن خواست روز بعد رفتیم نزدیکی های دیلمان و تااااااااا شب برنگشتیم ولی من یه خورده سردم شده بود فکر کردم سرما خوردم ( صبر کن ناز پسل الان میگم چرا سردم شده بود ) روز سوم سمت رامسر ر...
5 شهريور 1393

اولین صحبت من و پسملم

نمیدونم از کجا شروع کنم و چی بنویسم اخه شروع بعضی کارها برام سخته مخصوصا نوشتن کلی حرف تو دلم هست که میخوام همه شو برای تو عزیز دلم بنویسم اما همین که میخوام شروع کنم به نوشتن همه ش یادم میره شاید به خاطر اینه که زیادی هیجان دارم ولی بالاخره امشب دلمو زدم به دریا و میخوام خاطرات این 9 ماه زندگی پرفراز و نشیب و همچنین پر از شور و هیجانت رو که تو دل مامانی میگذرونی برات بنویسم امیدوارم وقتی بزرگ شدی همه ی این خاطرات رو بخونی و از همه شون لذت ببری این رو هم بدون که با اومدنت زندگی عشقولانه ی مامان و بابایی رو شیرینتر از همیشه کردی    ...
4 شهريور 1393